
سلام ...
یه سلام کوتاه بدون هیچ شوق و اشتیاقی ...![]()
یه سلامی که هیچ وقت دلم نمیخواست بگم !
آخه این سلام با بقیه ي سلامایی که دادم فرق میکنه !!!
این سلام برعکس همیشه آخرش خداحافظی داره !!!
یه خداحافظی شاید برای همیشه !!!
باورم نمیشه .....![]()
حرف دارم قبل از رفتنم ، لطفا گوش بکنید !
اومدن من به بلاگفا و ساخته شدن راه باروون یه مشوق داشت .
کسی که مدت ها بود بهم میگفت که وبلاگ درست کنم و بیام و بنویسم .
بنویسم چیزایی رو که حس میکنم باید بنویسم ...
آره درست میگفت باید می نوشتم . باید یه جا حرف میزدم ...
راهنمای خوبی بود ...
راه قشنگی رو بهم نشون داد ، اومدم تو راه باروون ...
اونم بود ، دور یا نزدیک اما تو این راه باهام بود !!!
شاید یه جورایی هر پستی که میذاشتم تو راه باروون به امید این بود که بیاد و بخونه !!!
می دونم که حتی اگه دور بود می اومد و میخوند شاید رد پا نداشت تو راه باروونم !!!
یواش یواش شد تمام زندگیم ، تمام فکرم ، تمام لحظات خالی و پر زندگیم !!!
شب و روز باهاش بودم بدون اینکه بدونه ، بدونه اینکه بفهمه چقدر برام عزیزه و ....
یک سال پیش رفت !!!!
شاید گاهی ردپایی تو راه باروون داشت اما در واقع نبود .
رهاش کردم ، سعی کردم از فکرم ، تمام لحظات پر و خالی زندگیم بیرونش کنم !!
آخه میدونستم حالش خوبه و داره بهش خوش میگذره . نیازی به حضور من نبود !
آخه حسی بهم میگفت که :
فقط تو حس میکنی که تموم زندگیت اونه ، اون این فکر و نمیکنه .
بهم میگفت : اون الان خوشه ، بذار خوش باشه !!!
سخت بود ، اما رهاش کردم تا بره !
حتی فکری رو که مربوط به اون بود و از خودم روندم که اونم خوش باشه !
بعد از یک سال ....
فکر کنم ، نیمه دوم ماه رمضون بود ، برگشت ....
اولش برام عادی بود ، اومدنش مثل اومدن یه دوست ساده برام خوشحال کننده بود ![]()
اما .....
بعد از چند بار گفتگو ، دوباره همه چیز برگشت ...
گاهی حرفایی که می زد ، تموم تنم و می لرزوند ...![]()
حرفاش جدیه یا بازم داره مثل همیشه شوخی میکنه !
با خودم می گفتم :
خدا جوووووونم این چرا این حرفارو میزنه؟؟؟
دوباره داری امتحانم میکنی ؟؟؟ من که قبول شده بودم !!![]()
انگار خدا میخواست بهم بگه ، رفتن اون بود که تو امتحان قبول شدم نه تلاش خودم !!!
شنیدید میگن :
کسی رو که دوستش داری و عاشقشی رهاش کن اگه برنگشت یعنی برای تو نبوده
اما اگه برگشت یعنی ....
الان من این کار رو کردم ، دوباره برگشت !!
اما نمیدونم بر ای خودم چی معنیش کنم !!!
برای کنکور ارشد میخوندم، با جدیت ، اما حالا که اینجوری اومده تمام فکرمو اشغال کرده ...
با دوست داشتنش، با فکر و خیالاش ، با مرور حرفایی که ازش شنیدم !!!
فکر کنم اومدنم به راه بارون اجازه نده که بازم رهاش کنم ، آخه میخوام بازم رهاش کنم !
نمیتونم و نمیشه که بهش احساسمو بگم![]()
و چون چیزی از احساسش نمیدونم بهترین کار بازم رها کردنه !!
نمیدونم دوباره بر میگرده یا نه ؟؟؟
فقط امیدم بخداست !!!
امیدوارم امیدم نا امید نشه !!!![]()
کتاب دل تنگی هایم را در باغچه ی دلت جا میگذرام
تا اگر روزی تقویم زندگی ات خاطرات شیرین گذشته را به یادت آورد
نگاهی به آن انداخته و بدانی
از اولین فصل تا آخرین فصل بودنم تنها سوالم این بود که بی پاسخ ماند :
چرا برای خزان دلم بهاری نیست ؟؟؟
اومدم باهاتون و باهاش از اینجا خدا حافظی کنم !!! ![]()
برم با خودم کنار بیام تا بتونم دوباره بخونم !
دوستای عزیز دل کندن سخته از شماها ، از راه باروون ، از مهر و محبتاتون
از دوسال خاطره با راه باروون !!!
فقط میام از دور میبینمتون ، دلم برای تک تکتون تنگ میشه !!! ![]()
![]()
عذر میخوام که خیلی طولانی نوشتم ،باید مینوشتم ، بهترین جا برای حرف زدن اینجابود.
اینجوری ذهنم برای خوندن درس زودتر خالی میشه !!!
اگه ناراحتتون کردم ، اگه حرفی زدم که نباید می زدم، خلاصه به خاطر کارای اشتباهم
حلالم کنید !!!![]()
کاش میدونست که چقدر عزیزه ...
خداحافظ ![]()
![]()
![]()
مانی تموم شد دیگه ![]()
ادامه مطلب هم دارم!!
گله دارم
من از تو هم گله دارم
از تویی كه گاه نمی بخشمت
و گاه باعث می شوی
خودم را نبخشم
از تویی كه نمی دانم
برای من چه هستی؟
چه بودی؟
چرا بودی ؟ یا چرا نبودی؟
از تویی كه فكر می كنم
هنوز باید برای نبودنت
اشك ریخت
از تویی كه گاهی
می خواهم كه نباشی
از تویی كه گاه
از ته دل صدا میزنم
كه باشی
كه بیایی
كه بمانی ![]()
![]()
برگ خشکی روی زمین نیست ، اما صدای خش خش برگا زیر پای عابرا داره میاد.
این یعنی پاییز داره میاد !
این بار دارم به بهونه رسیدن پاییز آپ میکنم . این برای من یعنی یه بهونه ی قشنگه!
فکر می کنم دیگه همه فهمیدن که من چه قدر پاییز و دوست دارم .
این دوست داشتن من بی دلیل نیست ، برای دوست داشتنم کلی دلیل دارم .
پاییز و دوست دارم :
بخاطر غریب و بی صدا اومدنش . همیشه آروم میاد و خودشو نشون میده .
بخاطر رنگ زرد قشنگش که آدمو دیونه ی خودش میکنه .
بخاطر خش خش برگایی که وقتی روش پا میذاری گوشتو نوازش میده .

بخاطر صدای نم نم بارونش که آدمو زنده میکنه .
بخاطر قدم زدن زیر بارون مهربونش که به آدم نشاط میده !
بخاطر بوی خاک بارون خورده ای که وقتی از کوچه ها رد میشی حسابی مستم میکنه .

بخاطر غروبای نارنجی رنگش که دل آدم حسابی میگیره .
بخاطر شبای سرد و طولانیش که هرچقدر به آسمون نگاه میکنی تموم نمیشه .
بخاطر تنهایی و دل تنگی هایی که تو پاییز احساس میشه .

بخاطر اون پیاده روی های شبونه که سکوتش بلندترین سکوت دنیاس.
بخاطر بغض سنگینی که همیشه با خودم احساس میکنم .
بخاطر اشکای بی صدایی که یه کم از سنگینی بغضم کم میکنه.
بخاطر اولین نفسایی که کشیدم .
بخاطر اولین گریه هایی که کردم.
بخاطر متولد شدنم .
پاییز و دوست دارم به خاطر خود پاییز .

نمیدونم چندتا پاییز دیگه از زندگیم مونده .
نمیدونم این آخریشه یا حالا حالا ها میتونم رنگ پاییز و ببینم و صداشو بشنوم !!
میخوام هر سالی که پاییز میاد ، پاییز و جوری نگاه کنم که انگار آخرین پاییزه.
فکر میکنم اینجوری بیشتر ازش لذت ببرم !!!
امسال حس قشنگی دارم و ندارم !!!
حس قشنگی دارم چون یه چیزایی رو در مورد کسی فهمیدمو کمی خیالم راحته!
حس قشنگی ندارم چون دیگه نمیتونم ...
دوستای خوبم ، بیایید همه با هم جشن بگیریم و شاد باشیم ....
بیایید تا کنار هم با گرمای دوستیمون سردی پاییز و فراموش کنیم ....
بیایید همه با هم قشنگی و عظمت پاییز و حس کنیم !
فصل قشنگ خدا از راه رسید ....
تبریک میگم !!!![]()
![]()
حقیقت دارد
تو را دوست دارم !
در این باران ،
میخواستم که تو
در انتهای کوچه نشسته باشی
من عبور کنم ...
سلام کنم ...
لبخند تو را در باران میخواستم ! ![]()
![]()

نيمه شب به طرف نخلستان مي رود ، آنجا هيچكس نيست ، مردم راحت آرميده اند !
هيچ دردي آنها را در دل شب بيدار نگاه نداشته است ،
و اين مرد تنها ، كه روي زمين خودش را تنها مي يابد
با اين زمين و اين آسمان بيگانه است ،
و فقط رسالت و وظيفه اش ، او را با جامعه و اين شهر پيوند داده
ولي وقتي به خودش بر مي گردد مي بيند كه تنهاست
شبانه به نخلستان مي رود ، و باز براي اينكه ناله او
بگوش هيچ فهم پليدي و هيچ نگاه الوده اي نرسد ،
سر در حلقوم چاه فرو ميكند و مي گريد!!
اين گريه از چيست؟؟؟
افسوس كه گريه او يك معما براي همه است ، زيرا
حتي شيعيان او نمي دانند علي چرا مي گريد؟؟
از اينكه خلافتش غصب شده؟
از اينكه فدك از دست رفته؟
از اينكه فلاني روي كار امده؟
از اينكه او از مقامش...؟
از اينكه همسرش را...؟ از اينكه...؟ از...؟
از همه دردناكتر اينكه علي در ميان پيروان عاشقش نيز تنها است!!
او را همچون يك قهرمان بزرگ ، يك معبود و يك اله مي ستايند اما .....
نمي شناسندش و نمي دانند كه كيست؟ دردش چيست؟ حرفش چيست؟
رنجش چيست؟ و سكوتش چراست؟؟
اين است كه علي در ميان پيروانش هم تنهاست !!!
اين است كه علي در اوج ستايشهايي كه از او ميشود ، مجهول مانده است
درد علي دو گونه است:
يك درد ، درديست كه از زخم شمشير ابن ملجم در فرق سرش احساس مي كند
و درد ديگر ، دردي است كه او را تنها در نيمه شبهاي خاموش
به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده و بناله در اورده است !!!
ما تنها بر دردي مي گرييم كه از شمشيرابن ملجم در فرقش احساس مي كند
اما اين درد علي نيست ، دردي كه چنان روح بزرگي را بناله اورده است تنهايي است
كه ما آن را نمي شناسيم!!
بايد اين درد را بشناسيم !!!
چرا كه علي درد شمشير را احساس نمي كند
و ما درد علي را احساس نمي كنيم...
شب قدر است و من قدری ندارم !!
چه سازم توشه ی قبری ندارم !!
مبادا لیله القدرت سرآید !!!
گنه بر ناله ام افزون تر آید !!
د . ن : امشب آخرین شب قدر امساله ، خدا جون به فریادمون برس !!!

ورود افرادی که از من و راه باروون خوششون نمیاد ممنوع !!!!!!!!!!!
د . ن : دوست ندارم کسی رو برای اومدن به راه باروون مجبور کنم !!!
پ .ن : کسی که خوشش نمیاد نیاد . نمیام بگم آپم که مجبور بشه بیاد !!!
بهتره مگه نه ؟؟؟؟
دوستای گلم :
این پست سفارشیه !
لطفا برای مورد مذکور دعا کنید !!!![]()



